خود را عاشق من خواندی
و نزدیک به من
حتی نزدیک تر از پیراهن
روز اول همه مقربانت را به پایم به زانو درآوردی
مگر نه اینکه فقط برای تو باید سجده کرد
من را خود خواندی
همان روز اول
دیوانه شدم
در همان دیوانگی امانتی که فرشتگان چند هزار ساله ات از قبولش طفره رفتند
به دوشم نهادی
و من دیوانه وار بر خود بالیدم که توانم همه این مقدسین بیشتر است
و لبخند زیر لب فرشتگان را ندیدم
مقرب ترین فرشتگانت را به خاطر من از خود راندی
به خود بالیدم
در همان دیوانگی
ندانستم و نفهمیدم چه میکنم
و کنون من در زمین و تو در آسمان
چه میگویم
تو هم در زمین
ولی چشمان من بر آسمان
که اینگونه به من آموخته اند
و کنون دیوانه تر از همیشه
در بدر نشانی از تو
از پرواز شاپرکی تا نگاه در مانده یتیمی
گریه نوزادی و یا نوازش نسیمی
خسته ام
نشانم بده!
نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 18:45 | لينك ثابت |

