تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
این شکایت رو برای کسانی مینویسم که شکایت دارند

 

این سبزها با ما نیستند

جنسی دیگر

تفکری دیگر

سبزهایی ستاره دار

با باتوم هایی سبز

نگاهی بی فروغ

به خاطر مرگ وجدان ما را میزنند

با پوتین هایی همرنگ تفکرشان

لگد میکنند سبزها و سبزه هارا

بیدفاع به جرم زیبایی

به جرم وجدان

به جرم رهایی

تا زیبایی نباشد زشتی را معنایی نیست

ترس از معنی شدن به جنون میکشدتان

و ما سبزهایی بی ستاره

با گل

با آرامش

سلاحی جز خون نداریم

و تفکر

بزرگترین گناه و محبت

ناشناخته ای که بخاطرش اجنبی خوانده میشویم

سبزهای ستاره دار

روزی خورشید تیرگی نگاهتان را خواهد آزرد

و ستاره هایتان زیر آبی عشق ما

وطن ما

ناموس ما

دفن خواهد گردید

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:5 | لينك ثابت |
يك نوشته ناقابلي براي عرض تسليت به خانواده عزيز ندا صالحي و همچنين تمام جوانان و مردم

ايران زمين و تمام كساني كه وجدانشان هنوز در پس سگدوهاي شبانه روزي براي لقمه ناني كه

اين روزها بوي خون ميدهد به خواب نرفته است

 

ايكاش اشكهايم آنقدر بود كه خون تورا پاسخ دهد

ايكاش ميديدند كه آنكه كشتند 

                           ناموس وطن بود

ايكاش تمام اينها كابوسي شبانه بود

                                          كه با جرعه آبي التيام ميافت

اما چه كنم‏‏ ‏‏‏‏كه ديديم

و ديدند كه پدري بود و خدايي نبود

خدايي آنگونه كه برايمان تعريف كردند

                                      و امام زمانش را به سخره گرفتند

جمعه كساني براي كلمه اي گريستند

                               كه بوي تعفن ريا حال مليونها را بهم زد

و شنبه هركه ديد گريست

بي ريا

خالص خالص همچون خون تو

و نفرت همچون آتشي بر جانم

و خشم

فشارش دندانهايم را باهم آشتي داده

كاش اشكهايمان غم خانواده ات را ميشست

و ايران همچون هزاران سال قبل و هزاران سال بعد

خون آزاده اي در دامن گرفت

وچه خوني

مثل سهراب در آغوش پدر

ولي پدر نكشت

سكوت و بي تفاوتي هزاران همچون من ندايي ازين خاك جدا كرد

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 11:47 | لينك ثابت |