تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
این متن رو پارسال نوشتم به مناسبت فوت مادربزرگم ۲۶ بهمن ماه روز تلخ:

حلقه اشک در چشمانم تصویر خاک سرد مزارت را کدر کرده

و دلم هنوز باور ندارد که این خاکها

تو را از من پنهان کرده اند

چه کسی می فهمد که دلم

برای نوازش نگاهت تنگ می شود

چه کسی می تواند که آرامش صدایت را

برایم هدیه بیاورد

دلم گرفته

حلقه اشکم شکسته شد

چشمانم را بستم و با یاد خاطراتت گریه کردم

و وقتی چشمانم را باز کردم

همه چیز واضح بود

من بودم و مزار تو و سکوت سرد گورستان

 و اکنون بجای آغوش گرمت

خاک سرد مزارت را در بر گرفته ام

مادر دلم گرفته

که هر دل گرفته ای را آغوش مادرش پناهگاه است

ومن...

مادر پناهم بده که این خاک اشکهایم را به تمسخر گرفته

و سرمست ازینکه تورا از من گرفته

پوزخند میزند

دلم گرفته مادر

دلم گرفته

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 22:27 | لينك ثابت |
سخت ترین حضور قلمم بر کاغذ

نوشتن نبودنت در کنارم

سالی گذشت

شاید قرنی برایم

نمیدانم

زمان هم در نبودت

همچون تیغی در گلویم

لحظه ها را به گلویم میفشارد

و تنها مجال آهی،و دیگر هیچ.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 15:27 | لينك ثابت |
دعا

روزنه ای برای فرار از سرنوشت

سرنوشت

تلخ تر از زهر

زهر

ندیدن نگاهت

ولی من همچنان دعا میکنم!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:30 | لينك ثابت |