شاعری گفت که از دل برود،آنکه از دیده برفت
پس چرا
من آزرده دل تن خسته
در پی ناز نگاهت به جهان می نالم
آه و افسوس دریغ از عمرم
که ندیدم رویت
و تو از جامه عریانی من بر خودم نزدیک تر
دعوتت میکنم ای پادشه تنهایی
به همین کلبه آشفته سرد
از دلم میگویم
و ترا از پس تاریکی ذهنم به دعا می طلبم
و هنوز از غم گم کردن تو
از نخستین ازل
با غمت می نالم
وای از آن روز
وای از آن روز که بینم قدمت
به جهان می بالم.
نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:17 | لينك ثابت |


