سیاهی دلم همچون چشم بندی
که بر چشمان اسب میزنند
برای مهارش
افسارم را به دست شیطان داده
تا نبینم و نترسم
و براه او بروم
خدایا ترا به حرمت این شبها
به حرمت کتابت
و به منزلت فرستاده ات
میخواهم ببینم
نجاتم بده!
نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 14:41 | لينك ثابت |
چهارم مهرماه سال ...
ساعت ۱۰:۳۰ صبح
روز تولد
این متن رو سال ۸۴ نوشتم ولی هنوز بهش وفادارم
روز تولد
سالگرد اولین گریه ام
جشن گرفتن روزی که برای اولین بار گریه کردی
و همه این روز رو بهت تبریک میگن!
ولی من در این روز گریه کردم
چیزی یادم نمی آد،یادم نمیاد چرا گریه کردم
شاید اونجایی که بودم خیلی بهتر بود
حتما ترسیده بودم
ولی روزی که می میرم بقیه گریه میکنن و من می خندم
شاید اونا چون می ترسن گریه می کنن!
چه دنیای مسخره ای!
همونجایی که بودم بهتر بود
بر میگردم
حتما
قسم میخورم!
تولدت مبارک مجنون
هنوز که همون اسباب بازی
گلی موندی!
پس کی خدا میشی؟
نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:37 | لينك ثابت |


