تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
 

در غنچه بهم پیچیده ذهنت

بدنبال شکوفایی دلت

سالهاست اشک چشمانم را

برای دیدن گل سلام تو

به زیر پایت ریختم

میگویند شکفته ای

افسوس که دیگر چشمانم نمی بیند

میگویند سرخ فام شکفته ای

همانند قطره های خون چشمانم

که به جای اشک

بوسه بر پایت زدند

افسوس که دیگر چشمانم نمی بیند

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:20 | لينك ثابت |
بوسه بر لب آب

برای ارضا شهوت تشنگی

تنها لحظه ای و دیگر هیچ

و دوباره و دوباره

بی هیچ لذتی برای آب

و تنها نئشگی انسان

و چه ارزان خود را در اختیار میگذاری

ای آب

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 22:51 | لينك ثابت |
چشمانت شور آتشین بودن

دستانت نوازشگر و آرام

گم کرده ام دلم را در لابلای هزار پیچ نگاهت

و قلبم سراسیمه از حضورت

تنگی سینه ام را احساس میکند

و عشق تجلی بودنت را

به رخ فرشتگان میکشد

ومن تنها توانستم چنین بگویم:

خوش آمدی

و نفس رها شد.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 13:16 | لينك ثابت |