من خدام؟
خدایی آفریده خدایی دیگر
به سلیقه خدایی دیگر
در جبر خدایی دیگر
جزیی از خدایی دیگر
من چه جور خداییم؟
آفریننده ذهنیات پوچ
خدایی که تنها نیست
انا الحق
بر سر سنگها
برای سفید کردن سیاهی ها
چیزی که در ذات سنگ است
نتیجه ای جز سوراخ شدن
و خورد شدن سنگ نداشت
با این تفاوت که سنگ همچنان سیاه است
فقط تعدادش بیشتر شده!
در گورستان قدیمی ذهنم
خواب شبانه ام را آشفته میکند
و همچنان در پی شبهای آرامشم
بر نگاههای آرام چشمانت چنگ میزنم
تا شاید با آرامش چشمانت
از خطوط درهم شکسته ذهنم
برای این شبح
زندانی بسازم
تا آرامش گورستان را
به خوابهای شبانه ام هدیه کنم
تویی که آفریده نشده ای
چگونه میتوانی درد آفریده شدن را درک کنی
تویی که قدرت محضی
چگونه میتوانی درد تحت سیطره بودن را بچشی
به ظاهر آزادیم
ولی بالاخره مجازات میشیم یا راهی که تو میخواهی رو میریم
با آفرینش من به چه کسی فخر فروختی؟
فرشتگان؟
موجوداتی که هیچ نمی فهمند!
برای چه به خودت تبریک گفتی؟
تا من را بیاوری و آزمایشم کنی و اگر قبول شدم جای خوب بهم بدی؟
خودت اون بالایی بی هیچ وسوسه
اون وقت من باید با پول و شهوت و قدرت مبارزه کنم تا بشم تو!
وسعت کهکشان و عظمت کوه و ژرفای دریا رو به رخ من میکشی
تا بفهمم چقدر بزرگی!
بعد تهدیدم میکنی به عذاب؟
کسی رو نداری از دست بدی
و از هرکسی که خوشت بیاد میبری یش خودت
عمر من محدوده ولی تو از ازل تا به ابد هستی
جنگ نا برابر
نه قدرتم با تو برابره نه نوچه هام!
تو فریب دهنده ای(والله خیر الماکرین)
جباری
متکبری
قهاری
و من یک اسباب بازی گلی!
ز سیاهی اعمالم نترسانید
که خدایتان
بر پایه های ویرانه
اعتقادات من
جهنم موعدتان را ساخته
که ذهن من
از گدازه های ترس شما خاکستر شد
لعنت بر شما
بی انکه خواب تو را آشفته کند
مرا در آغوش گرفت
و هیج وقت برایت مهم نبود
که کنون که در کنار من آرمیده ای
غم زود تر از تو مرا در آغوش گرفته
و هنوز تو خوابی!
همچون سنگریزه ای در کف رود
تنها هیاهوی پوچ رود را شنیدید
و زیبایی ظاهریش
که اگر ما سنگریزه ها نبودیم
رود هم صدایی نداشت
این صدای خرد شدن ما زیر سنگینی امواج رود است
که چنین آوای دلنوازی به گوش شما میرساند
که زندگی ما انسانها هم چنین است
در زیر گذر رود قدرت و ثروت
فقیر ها و بیچاره ها خورد میشوند
و آنگاه همه میگویند
به به چه جامعه ای!
از گل بدبو آفریده ای
دیگر ز جان من چه میخواهی
که من همچنان
با بوی بد گل زندگی میکنم
مرا درین کثافتها بحال خود بگذار
که تو خود زمن اینگونه خواستی
و با شروط پیچیده بر ذهنم
بهشتی متصور ساختی
برای زندگی جاویدان
و من همچنان همان گل بدبو ام
چه در بهشت
چه در جهنم
و تو مسئولش هستی
به خیال جدا کردنت
اشکم را جاری کرد
نفس خنکت با نسیم
اشکارو از گونه هام خشک و پاک کرد
و دیدم تو هستی
و خاک مبهوت و خشمگین
به عشق ما غبطه میخورد
در شب کویر
بدنبال ستاره ها
برای پیدا کردن راه
با طلوع ماه
چشمان انسان
بی نیاز از ستاره ها
و با طلوع خورشید
همه چیز به وضوح دیده میشود
و ستاره و ماه فراموش میشود
همیشه آدمها اینگونه اند
بخاطر نیاز همه چیز را دوست دارند
بخاطر نیاز
با بوسه ای
بر بدن نحیف قاصدک
برایت هدیه فرستادم
ولی افسوس
که تند باد حوادث
او را گم کرد


