تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
آدم تنها با خدا بود

حوا اومد بیخدا شد

به بهانه سیب

ولی برای تنها بودن با حوا

اومدن زمین

ولی خدا جداشون کرد

تا بازم آدم بهش التماس کنه

که حوا رو بهش بده

توبه کرد ولی با خشم

از خشمش قابیل بوجود اومد

و هابیل عشق و احساساتش رو کشت

چون مجبور شد توبه کنه

و ما همه فرزندان قابیلیم

زور میزنیم بریم بهشت

بازم چون مجبورمون میکنن

همه باید خوب باشیم

وگرنه خدا بدش میاد

اونوقت بازم حوارو ازمون میگیره

عجب خدایی!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 22:47 | لينك ثابت |
قلم اینگونه میگوید:

که من را در پی قتل درختان بی هیچ زندانی

بدست کودکی دادند که آزادی انسان را

درین شهر فلاکت بار

به تصویری چنین معصوم

برای پدری در بن زندانی سرد

برای پیک آزادی

هدیه برد

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 12:57 | لينك ثابت |
فرق بین همه را این گویند

 که تو از عشق نتوانی گذری

و دلت خواهد خواند

که من خسته تن دلخسته

عاشق سایه نابت هستم

 و تو در جستجوی سایه نابی دیگر

که دمی از غم خورشید

فرارت بدهد

من تنها را درین دشت غریب

در پی سایه ای از نادانی

به فراموشی و غمها دادی

 و کنون من گویم

که تو از خود نتوانی گذری

نه که از عشق

که این واژه ناب

که تو خود را ز پی اش چسباندی

همه صافی و صفاست

و تو از خود نتوانی گذری

 

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 11:44 | لينك ثابت |
کاش همچون کودکی بودم

تا هیچ از دین و خدا و سیاست نمیفهمیدم

کاش همچون کودکی بودم

تا تنها غصه ام خرابی ماشین کومیم باشد

کاش همچون کودکی بودم

تا بزرگترین ثروتم پول توجیبی بود

که پدرم میداد

کاش همچون کودکی بودم

که هرانچه میخواستم

با خمیر اسباب بازیم میساختم

کاش همچون کودکی بودم

تا تنها ترسم دعوای مادرم باشد

که چرا لباسم را خاکی و پاره کرده ام

کاش همچون کودکی بودم

تا تمام دنیای من خانه مان باشد

و هرشب شاد میخوابیدم برای فردایی با بازی بیشتر

کاش همچون کودکی بودم

تا تنها آرزویم داشتن دوچرخه ای بود

واوج شادیم بازی با توپ و خاک و تشتک با دوستانم

کاش همچون کودکی بودم

کاش نمیفهمیدم که دارند مرا غارت میکنند

کاش نمیفهمیدم که برای زنده ماندن باید نوکری کنم

و بگویم چشم و خود را به نفهمی بزنم

کاش نمیفهمیدم که خدا را برای سرکوب من ساخته اند

و دین فقط برای بدبخت بیچاره ها ثواب دارد

کاش همچون کودکی بودم

تا غم از دست دادن عزیزانم را با یک آب نبات فراموش میکردم

کاش همچون کودکی بودم

تا خدا همچنان مرا دوست داشت

کاش همچون کودکی بودم!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 21:33 | لينك ثابت |

پسرک خسته در کنار گودال آب

 

با سنگریزه هایی در دست

 

که با پرتاب هرکدام از آنها در آب آرزویی در سر می پروراند

 

شالاپ!

 

سنگریزه اول

 

موجهایی زیبا که هر لحظه بزرگتر میشوند

 

و با بزرگتر شدنشان محو

 

شالاپ!

 

سنگریزه آخر که بازهم موجهاش محو شد

 

آرزوهای پسرک با سنگریزه ها تمام شد

 

و او ماند و گودال ساکن اب و چهره ای غمگین در آن!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:16 | لينك ثابت |
بوی اشکای فرشته ها رو دل خشک زمین

خاکش را نمدار کرده

بوی نم خاک

روحم رو تازه میکنه

و اشک فرشته ها رو صورتم

 اشکام رو پنهون میکنه

دلشون به حال من میسوزه یا خودشون

که مجبور شدن بهم سجده کنن!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 17:59 | لينك ثابت |
بازی ساده کودکانه

بدون هیچ سیاستی

فقط برای لذت

بدون خدا و نفهمیدن خدا

بازی سخت زندگی

با سیاستی کثیف برای ماندن

بدون خدا و نفهمیدن خدا

بازی ساده مرگ

بدون سیاست

با حضور خدا

بدون فهمیدن خدا

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 21:47 | لينك ثابت |
ذهن کودنم

فرار از تفکر

برای فراموشیت را

انتخاب کرده

که اگر فکر کند

بشناسد

تو را شناخته

و مسئولیت

گناه می آورد

وجهنم در کنارش

فکر نمی کنم که در توان من نیست

ولی میدانم!!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 23:54 | لينك ثابت |
مرد تنها در زیر نقره ای مهتاب

دل به کویر خشک سپرده

به امید پیدا کردن سرابی

در زیر نور ماه

دیوونه

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 14:33 | لينك ثابت |
در زیر بارش باران

پاک میکنم سیاهی ذهنم را

و تازه میشود درد غربتم

و به یاد می آورم که این باران

هزاره هاست به بهانه سیراب شدن زمین

به درد غربت من گریسته است

هدیه خدا!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 20:53 | لينك ثابت |
با برگشتنت

بوی متعفن خاطرات گذشته

مشامم را آزرده میکند

میخواهی که تو را از گورستان نفرتم بیرون بکشم

و از تو بت عشق بسازم

نفرین بر من که تو را دفن کردم

باید تو را با خاطراتت میسوزاندم

 و بدست باد میدادم

تا هیچ نشونی ازت نمونه

نفرین بر من

هنوز هم دیر نشده

استخونات مونده!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 14:17 | لينك ثابت |
چکنویسهای زندگیم را

هیچگاه پاکنویس نکرده ام

که از یادآوری بعضی جملات شرم دارم

و آنروز که همگان

زندگیم را که مانند فیلم

پخش خواهد شد ببینند چه خواهم کرد

خدایا پاکش کن!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 23:10 | لينك ثابت |
من در یک روز بارانی گم شدم

روز رفتنت

که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی

خیسی صورتم را از باران دیدی

که باران بود اما

از ابر دلتنگیم بود

که آسمان با من هم نوا شده بود

من در یک روز بارانی گم شدم

که بخار نفسم

در سردی رگبار آسمان

رفتنت را کدر کرده بود

من در یک روز بارانی گم شدم

و دیگر هیچکس مرا نیافت

حتی خودم.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 11:2 | لينك ثابت |
خورشید سرخ فام در خاکستری ابرهای افق

پنهان میشود و کلاغی در آسمانی که

از غم رفتن خورشید سیاه می پوشد

مغرورانه به پرواز در می آید

که آسمان همرنگ من است

و انسانها برای فراموشی چراغی روشن میکنند

کم فروغ

تا سیاهی را جشن بگیرند

یاد دلم افتادم!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 11:4 | لينك ثابت |