تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
گوسفندان مودب

در پی هم برای دیدن و چریدن

سگهای گله

مواظب نشوریدن

چوپان با خیالی راحت

در زیر سایه درخت

میبینید روابط اجتماعی و انسانی

چقدر سادست

زیاد به خودتون فشار نیارید

بعععععععععععععع!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 13:5 | لينك ثابت |
صدای تپش های قلبم

ریتم دلنواز دیدینت را

بر سینه ام مینوازد

و چشمهایم همچون قلبم

از شوق بیقرارند

و باز هم نیامدی

ساعت هم از انتظار خسته شد

ولی من همچنان منتظر

ولی تو خدایی و من بنده

تو کجا اینجا کجا

از رگ گردنم به من نزدیکتری

ولی فقط برای سرکوب

به آسمان نگاه کردم

خدای خاکستری!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:25 | لينك ثابت |
مه غلیظ خودخواهیم

مانع از درک عظمت

قله ای را که روی آن ایستاده بودم میشد

همه جا خاکستریست

من در قله آفرینش خدا ایستاده ام

انسانم

اشرف مخلوقات

بلندترین مرتبه آفرینش

ولی مه همه جارو گرفته

و تو این مه فقط میتونم خودم رو ببینم

این بلندترین جاست؟

مسخرست

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 17:43 | لينك ثابت |

بارون دم صبح

خواب درختارو آشفته کرده

شاخه های بی برگشو تکون میده

و عصبانی یاد برگای ریخته شدش میفته

که نمیذاشتن بارون خیسش کنه

همین!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:55 | لينك ثابت |