تو این ۴ ماهه آخر سال ۲تا از عزیزانم را از دست دادم
مادربزرگام تنهامون گذاشتن و رفتن دیگه عیدی در کار نیست
این دو سه روزه همش این شعر منصور تو مخم داره تکرار میشه
عیده و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم
عیده و امسال تنهای تنهام به جای عیدی عزیزم من تورو می خوام
من که اونجور که باید قدرشونو ندونستم و حالا .....
شما قدر اونایی که دورو برتونن رو بدونین
کی میدونه شاید سال دیگه منم نباشم
بهر حال امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت رو داشته باشین
و سال ۸۶ رو با شادی آغاز کنید
آن ترک پریچهر که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت
بر شمع نرفت از گذز آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم بدم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
هرروزتان نوروز نوروزتان پیروز
یاعلی
آخرین نوشته یک قصه رو به اتمام
اونایی که قصه هاشون پر زرق و برقه
زیاد باید بنویسن
من که چیزی ندارم جز یه دل
سردی نفس های تحویل گیرنده قصه
تمام وجودم را میلرزاند
تنها چیزی هم که دارم مال تو
دلم را به تو می سپارم
قصه من تمام شد
زالوهای سیاه شیطانی
که زاییده این مغز توخالی است
خون باطن پاکم را مکیده اند
و من همچنان چشم به راه
خدای نادیده و ناشناخته ام می باشم
که فرشته نجاتش را
برای پاک کردن این مرداب گندیده بفرستد
چه بیهوده هوسی!
که من خود به دست خود
خانه پاکش را به لجنزار کشیدم
و هنوز
معتقدم که در دل من است
من خود او را بیرون کردم
و کنون انتظار کمک دارم؟!
دعایم کنید که خدا را برگردانم
دعایم کنید.
اراده ام را به تمسخر گرفته
و می گوید تو هرگز نمی توانی مرا رها کنی
که من وجود خود را در درونت سوزانده ام
تمام وجودت بوی مرا گرفته
من عاشق توام!
و من خشمگین اورا
در خاکستر سرد همقطاران قبلی اش له می کنم
و بعد از مدتی
باز سیگاری دیگر و ادعای عشق مسمومی دیگر
و خاکستری بیشتر.
بار هجوم دریا رو بدوش میکشه
و آدمها فقط موقع آرامش دریا به ساحل سر میزنن
اینم خاصیت آدماست
از همه چیزایی که خدا آفریده فقط آرومش رو دوست دارن
حتی خودشونو!
دلم بهانه غریبی دارد
و ندیدن چشمانت
چشمانم را خیس کرده
اشکهایم را بروی سیاهی دلم میریزم
تا زنگار غربتم را پاک کند
بمان ای ناجی تنهاییم
ای تسکین درد بودنم
بودنت را به اشکهایم ببخش.
تو را پيوسته در ذهنم
نقاشي ميکنم
با مداد سياه
روي کاغذي خاکستري
که سياه را از دلت
و خاکستري را از نگاهت
الهام گرفته ام
که با همین سیاه و خاکستری
زندان افکارت را برایم ساختی
زندانی خاکستری با میله هایی سیاه
که ذهنم را در آن به بند کشیدی
رهایم کن که دیگر آواز آزادی رافرا گرفتم
و زندان کوچکت دیگر گنجایش ذهنم را ندارد
من یاد گرفتم که نقاشیم را پاک کنم
با چیزی که همیشه از من پنهان کردی
تفکر .
خبر جاری شدن رودی می دهد
برای سرسبزی بهار
که قانون طبیعت این است
که اگر باورهای یخزده ذهن من آب شود
یقینا بهار زندگیم جوانه میزند
خدایا آفتابی بفرست تا انجماد ذهنم را آب کند
می خواهم جوانه بزنم.
همه خسته و غمگین
دل از خاک مزارت کندند
آسمان دل گرفته زمستان
سوز رفتنت را به استخوانهامان می چشاند
همه در دل زمزمه دوریت را می خوانند
آوای وداع با مادر
غمگین ترین آوای جهان
و همچنان دعای خیر مادر
بدرقه راهشان که می خواند :
فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.


