تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...
حلقه اشک در چشمانم تصویر خاک سرد مزارت را کدر کرده

و دلم هنوز باور ندارد که این خاکها

تو را از من پنهان کرده اند

چه کسی می فهمد که دلم

برای نوازش نگاهت تنگ می شود

چه کسی می تواند که آرامش صدایت را

برایم هدیه بیاورد

دلم گرفته

حلقه اشکم شکسته شد

چشمانم را بستم و با یاد خاطراتت گریه کردم

و وقتی چشمانم را باز کردم

همه چیز واضح بود

من بودم و مزار تو و سکوت سرد گورستان

 و اکنون بجای آغوش گرمت

خاک سرد مزارت را در بر گرفته ام

مادر دلم گرفته

که هر دل گرفته ای را آغوش مادرش پناهگاه است

ومن...

مادر پناهم بده که این خاک اشکهایم را به تمسخر گرفته

و سرمست ازینکه تورا از من گرفته

پوزخند میزند

دلم گرفته مادر

دلم گرفته

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 15:20 | لينك ثابت |
واژه عاشق شدن را به لجن کشیدند این مردمان احمق

واژه ای که بر دهان هر بی سروپاییست

برای زیبا جلوه دادن لجنزار هوس هاشان

روکش عشق کشیدند که بس زیبا جلوه می کند

عشق را معنی می کنند تا صفت خود را عاشقی بخوانند

و نمی دانند که بس بی صفت اند

عشق یک است

عشق شروع است

که در دل ،ما تا هزار،ده هزار و بیشتر راهم عشق می نامیم

و خود را عاشق

حتی عشق را هم تحریف میکنند!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 15:53 | لينك ثابت |
دلم گرفته

غم دوریت کلافه ام کرده

اندوه چشمانت را برایم هدیه بفرست

که به همان هم راضیم!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 15:44 | لينك ثابت |
دیگر از نوشتن هم کاری ساخته نیست که من

آرامشم را در پی چشمانت گم کرده ام

دیگر از چه بنویسم که خیال چشمانت فرصتی

برای تمرکز افکارم نمی دهد

نگاهم کن ای فرستاده خدا

تا زیباترین آوای جهان را بگویم

می خواهم از تو بگویم

ای آوای لطیف خدا در این جهنم دنیا

می خواهم بگویم که تنها آوای تو و خیال چشمانت است

که مرا درین دنیای پوچ تنهایی رها نکرده

نگاهم کن و مرا بخوان که بنویسم :

ای آرامش من نجاتم بده.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 15:56 | لينك ثابت |
می خواهم از نبودن بودنت بنویسم

که نبودنت هست و بودنت نیست

نبودنت دلم را به جنگ تضادها می برد

که در نبودت بودنم را نمی خواهم

ودر بودنت لذت نیستی را تجربه می کنم

و این معنای عشق من است

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 20:59 | لينك ثابت |
دلم برای خودم تنگ می شود

که این پیله زشت و بدبو مدتهاست  که بین من جدایی افکنده

پس کی ازین کرم بدریخت به پروانه می رسم

این پیله ای که روز به روز قطورتر می شه

پس کی میخواد پاره بشه

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

                            آدم آورد درین دیر خراب آبادم"

مرا به من برسانید که سخت دلتنگم!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 20:50 | لينك ثابت |
خسته ام

خسته از زمزمه های بیهوده این شهر شلوغ

که در گوشم ترانه وسوسه انگیز زندگی می خواند

خسته از زرق و برقی پوچ که مانند آب شدن شکلاتی در دهانم

تنها لحظه ای می تواند تلخی روزگار را از کامم بگیرد

رهایم کنید که من

اینها را به شما می بخشم

تنهایم بگذارید

خواهش می کنم

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:36 | لينك ثابت |
تجربه ارثیست که پس از مرگ لحظه به انسان می رسد

هرچه لحظه ها پربارتر

تجربه هایت گرانبهاتر

لحظات را به سادگی نمیران.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:26 | لينك ثابت |