تبليغاتX
مرا دیوانه خواندند و تو...

کاش من هم چون تو

فارغ از دغدغه تنهایی

کوله بار سفری می بستم

تا به آن آبی دور

تا به آن سبز خیال

چه کنم می ترسم

که من از وحشت تنها بودن

دل به این شهر غریب

دل به این غربت و غمها دادم

تو چه راحت رفتی

و دلم در پی یادت گهگاه به افق می نگرد

آسمان دلخون است از غم رفتن تو

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 11:43 | لينك ثابت |
زندگی می داند که من گمشده سرگردان

به هوای دل تو مرغ دلم اوج گرفت

به بلندای صدای عابری گمگشته

که در این چاه عمیق به خدا می نگرد

که به اندازه یک گردی چاه آسمانش پیداست

و کمک می خواهد

من کمک می خواهم که دلم در بن آن چاه سیاه

خسته از تک تک این ثانیه ها

هوس بام دلت را دارد

تو نجاتم بده ای ساده دل تنهایم

و تو ای پاک ترین دل خسته

لذت پرواز را تو به ذهنم بسپار.

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:48 | لينك ثابت |
فرصت بودن را بنویس

که در ذهنم به دنبال ترانه ای میگردم

تا آواز جدایی را از لبانم بگیرد

و تو از سفر می خوانی و من

قلم وکاغذی می خواهم تا بنویسم :

بودن,بمان,گریه,گریه,گریه...

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:23 | لينك ثابت |
طلوع مهتاب روي لباس سپيد زمين

در شب عروسي با ستاره ها

نگين هاي لباسش را به درخشش واداشته بود

چه عروسي خلوتي!

فقط چند بي خانمان و سگهاي ولگرد مهمانند

سوز سرما فرصت شادي به کسي نميدهد

عروسي کشنده اي

مرگ زيبايي

مبارکه!!

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 1:15 | لينك ثابت |

نوشتن برای آرامش روح خوبه

من می نویسم

ولی هنوز دیوونم

شایدم زیادی آرومم

میخوام بنویسم

چی بنویسم؟چرا بنویسم؟

اینجا کجاس؟

اینا چی هستن؟

سرم درد میکنه

کسی آرام بخش داره؟

نوشته شده توسط مجنون طالقانی در ساعت 0:25 | لينك ثابت |