این سبزها با ما نیستند
جنسی دیگر
تفکری دیگر
سبزهایی ستاره دار
با باتوم هایی سبز
نگاهی بی فروغ
به خاطر مرگ وجدان ما را میزنند
با پوتین هایی همرنگ تفکرشان
لگد میکنند سبزها و سبزه هارا
بیدفاع به جرم زیبایی
به جرم وجدان
به جرم رهایی
تا زیبایی نباشد زشتی را معنایی نیست
ترس از معنی شدن به جنون میکشدتان
و ما سبزهایی بی ستاره
با گل
با آرامش
سلاحی جز خون نداریم
و تفکر
بزرگترین گناه و محبت
ناشناخته ای که بخاطرش اجنبی خوانده میشویم
سبزهای ستاره دار
روزی خورشید تیرگی نگاهتان را خواهد آزرد
و ستاره هایتان زیر آبی عشق ما
وطن ما
ناموس ما
دفن خواهد گردید
ايران زمين و تمام كساني كه وجدانشان هنوز در پس سگدوهاي شبانه روزي براي لقمه ناني كه
اين روزها بوي خون ميدهد به خواب نرفته است
ايكاش اشكهايم آنقدر بود كه خون تورا پاسخ دهد
ايكاش ميديدند كه آنكه كشتند
ناموس وطن بود
ايكاش تمام اينها كابوسي شبانه بود
كه با جرعه آبي التيام ميافت
اما چه كنم كه ديديم
و ديدند كه پدري بود و خدايي نبود
خدايي آنگونه كه برايمان تعريف كردند
و امام زمانش را به سخره گرفتند
جمعه كساني براي كلمه اي گريستند
كه بوي تعفن ريا حال مليونها را بهم زد
و شنبه هركه ديد گريست
بي ريا
خالص خالص همچون خون تو
و نفرت همچون آتشي بر جانم
و خشم
فشارش دندانهايم را باهم آشتي داده
كاش اشكهايمان غم خانواده ات را ميشست
و ايران همچون هزاران سال قبل و هزاران سال بعد
خون آزاده اي در دامن گرفت
وچه خوني
مثل سهراب در آغوش پدر
ولي پدر نكشت
سكوت و بي تفاوتي هزاران همچون من ندايي ازين خاك جدا كرد
و وجودم بهانه ای برای اثبات تنهایی نبود
چرا حضورم را هیچکس تفسیر نکرد؟
نبودم؟
بودم و نبودم
سنگینی نگاهم زمین را میفشارد
و دروغ
صدایی در ذهنم نجوا میکند
من خوبم!
پوزخند میزنم
در زیر شکنجه ذهنم
روحم مجروح
طاقت نمی آورم
اعتراف میکنم
غمگینی نگاهم را ببخش
اشکهایم بهانه بود
آوای کودکی نگاهم را منحرف میکند
آقا چسب زخم نمیخوای!
سال نو مبارک
اسرار خاموش لحظه ها
بهانه ای برای دلتنگی
زدودن غبار فراموشی
با لبخندی یا قطره اشکی
یادآور کسانی که نیستند و نخواهیم دید
یادآور کسانی که هستند و ما فراموش کردیم
عکسها
لحظه غریب بوده ها
تثبیت زمان در گذر زمان
سفر به گذشته
خاطرات قلبم را میفشارد
صورتم خیس همچون پهنای خیابان
عینکم را از جلوی چشمانم برمیدارم
همه چیز کدر میشود
چه تفاوت دارد که دقیق ببینم
واقعیت این است
من اینگونه میبینم
همه چیز کدر
همه چیز مبهم
واقعیت این است
من اینگونه میبینم!
تو از درختی و اگر سعی کنی
دوباره درخت خواهی شد
و بدین امید به هر نوشته ای نن داد
و هر چه خواستند برویش نوشتند
و هزاران بار مچاله شد و بازیافت
و کاغذی نو
و هر وقت پرسید اگر از درخت بودم
چرا جدایم کردید؟
تکامل را به رخش کشیدند و سوزاندنش
و برای دیگر کاغذان خواندند:
آنرا که خبر شد خبری باز نیامد!
من هم کاغذم
روز تولد
یادبود شروع درد بودن
در جهان نیستی
بودن در نیستی
سعی برای سرانجامی خوش
اثبات بودن
مرگی زیبا
و چه جشنی
در چه روزی
و تبریک همه
به نیستی خوش آمدی
و نخواهی بود و نخواهی ماند
وتنها چیزی که ارزش تبریک داشت همین بود
نخواهی بود و نخواهی ماند!
باز هم نشد
قصه قهر کردن من و تو
با هر ترفندی شده آشتی ام میدهی
با خودت
با خودم
فریبم میدهی
به وعده ای
چه میدانم
طلسمم کرده ای
را ه فرار ندارم
مهمانی ات را بهانه کردی
باز هم گول خوردم
ایندفعه هم آشتی
هر چند میدانم همیشه تقصیر از من بوده و بخشش از تو
تقصیر خودته که میگی بزرگی
کریمی
بخشنده ای
همه ای!
خدایی !
پس باز هم تحمل ام کن
و نزدیک به من
حتی نزدیک تر از پیراهن
روز اول همه مقربانت را به پایم به زانو درآوردی
مگر نه اینکه فقط برای تو باید سجده کرد
من را خود خواندی
همان روز اول
دیوانه شدم
در همان دیوانگی امانتی که فرشتگان چند هزار ساله ات از قبولش طفره رفتند
به دوشم نهادی
و من دیوانه وار بر خود بالیدم که توانم همه این مقدسین بیشتر است
و لبخند زیر لب فرشتگان را ندیدم
مقرب ترین فرشتگانت را به خاطر من از خود راندی
به خود بالیدم
در همان دیوانگی
ندانستم و نفهمیدم چه میکنم
و کنون من در زمین و تو در آسمان
چه میگویم
تو هم در زمین
ولی چشمان من بر آسمان
که اینگونه به من آموخته اند
و کنون دیوانه تر از همیشه
در بدر نشانی از تو
از پرواز شاپرکی تا نگاه در مانده یتیمی
گریه نوزادی و یا نوازش نسیمی
خسته ام
نشانم بده!


